تبليغاتX
سبکی تحمل ناپذیر هستی

سبکی تحمل ناپذیر هستی

خوب اینجا چند وقتیه که حسابی خاک خورده، شاید دارم لذت خوندن و نوشتن به فارسی رو فراموش می کنم، یا شایدم لذت شخصی نوشتن ، راجع به خودم و چیزای که توی مخم  می گذره، شایدم دیگه هیچی توی مخم نمی گذره، یا هر چی که هست رو می ریزم توی وجود کاراکترای بدبختی که دارم راجع بهشون می نویسم، اینطوری ازم دورتر میشن، به نظر باید این شکلی راحت تر باشه اما یه لحظه هست که دوباره خودت رو اون تو پیدا می کنی یا یه چیزی فراتر از خودت، یه فلاکت دسته جمعی، یه فلاکت دسته جمعی که نمیدونی کیا توش باهات شریکن، نمیدونم شاید غیر از سگ دو زدن، تنها اتفاقی که افتاد همین بود ، نوشتن و غیر از اون همه چیز همین بود : ۹ تا ۵ عصر و دوباره گیج بودن و رفتن بدون اینکه بدونی کجا میری و بعد صدایی که تو سرت می پیچید و سایه سیاهی که همیشه اون بالاحرکت می کرد و مرتیکه عوضی که حتی توی خوابهام تعقیبم می کرد  حتی وقتی سرت رو رو سینه ام گذاشته بودی.  همه چیز هجوم وحشتناکی بود از متن، آواری از متن که هر صبح خودم رو زیر سنگینی خرد کنندش پیدا می کردم.  حتی خیلی فکر کردم که حرف بزنم، شایدم زیاد حرف زدم، دیگه شاید اصلا اون شنونده مطلق قبلی نیستم ، مدام موقع گوش دادن به این فکر می کردم که کدام یکیاشون احمق ترن، کدوم یکییا خوشحالتر، کدوما چاقتر و اینکه کجای اون پازل لعنتی جاشون بدم؟ پرسیدن که چطور میتونم حس انسانیم رو ازشون دریغ کنم و من  شاید هنوز هم میتونستم برای تک تکشون گریه کنم. 

خلاصه اومدم بگم که دیشب بعد از مدتها نه از هجوم متن خبری بود و نه از مرتیکه نفرت انکیز. تو لابد مثل همیشه  از خستگی زیر لحاف مچاله شده بودی. بابا داشت توی یه جاده ی بی پایان رانندگی میکرد.حاجی مشتش رو دراز کرد و یک جغد رنگی رو توی هوا گرفت و توی یخدون عقب ماشین انداخت. به من گفت در رو سفت نگه دارم.  بوی دود ریه هام رو پر کرده بود. وقتیکه چشمامو باز کردم نصف صورتم له شده بود و دندونهام رو توی دهنم احساس می کردم. در یخدون رو یواشکی باز کردم. جغد رنگی مرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:59  توسط   | 

 عصر شنبه را با رفتن به گالری هنر مدرن گذراندند، معمولا بعد از نمایشگاه یا تماشای فیلم یا تأتر به همراه چند نفری از دوستانشان برای صرف نوشیدنی به یکی از کافه های دور و بر می رفتند و اندکی می نوشیدند و درباره آن صحبت می کردند. افتتاحیه  آن روز به یک هنرمند بوسنیایی تعلق داشت و مجموعه ای بود از حیوانات زنده یا سلاخی شده عجیب الخلقه با دوسر یا چند دست و پا که احتمالا با دستکاری ژنتیکی تولید شده بودند. آیدا حس عجیبی نسبت به کارها داشت، می توان گفت که به طرز عجیبی تکان دهنده بودند، شاید این موضوع که موجوداتی زنده قربانی شده بودند بیشتر از خود اثر توجه او را جلب کرده بود.  شاید هنرمندان بسیاری از حیوانات سلاخی شده در کارشان استفاده کرده بودند، اما حتی کشتن به نظر او با دستکاری کردن چرخه حیات و خلق موجوداتی که چنین سرگذشت دهشتناکی داشتند متفاوت بود . در پایان افتتاحیه، مطابق  معمول، هنرمند قرار بود به تعدادی از  سوالهای  حاضرین پاسخ دهد. در هنگام پرسش و پاسخ، همسر هنرمند هم در میان حضار به چشم میخورد. هنرمند از پاسخ دادن به سوالاتی که بیشتر در مورد هدف و مفهوم کارها بودند طفره میرفت و جوابهای سر بالا می داد. علاقه مندان ابتدا اندکی کلافه شدند اما وقتی هیچ پاسخی برای سوالهایشان نگرفتند، کم کم سالن را ترک کردند.
آیدا از طرفی دوستانشان را میدید که بدون خداحافظی از آنها سالن را ترک می کردند و از طرفی چشمان همسر هنرمند را که لحظه به لحظه غمگینتر می شدند.   بیش از آنکه دوست داشته باشد به ذهن هنرمند نفوذ کند، مایل بود که بداند در ذهن زن چه می گذرد و چه چیز باعث غمگینی اوست. به طرز غریبی زن و غمی که در چهره اش نهفته بود برایش آشنا بود.  اولیور چند باری پیشنهاد کرد که آنها هم بروند و دوستانشان را پیدا کنند و برنامه معمول همیشه را پیاده کنند. اما آیدا آنقدر طفره رفت تا چند نفری بیش در سالن باقی نماندند و پایان برنامه اعلام شد. وقتی که اولیور  برای بار آخر صدایش زد، هنوز به چشمهای زن خیره شده بود. دو تایی به کافه ای در همان اطراف رفتند. الیور چند بار سعی کرد راجع به کارها سر صحبت را باز کند . بی آنکه بفهمند کلافگی جلسه پرسش و پاسخ  رسوخ کرده بود لابلای کلماتشان و سکوتی بینشان حکمفرما شد که با شادی فضای کافه ای در نیمه شب شنبه در تعارض بود.
وقتی داخل  خانه شدند ،  الیور دستش را انداخت دور گردن آیدا ، بوسیدش و دست دیگرش را برد روی سینه هایش و آرام آرام  او را برد سمت اتاق. دراز کشیدند روی تخت بی آنکه لباسهایشان را در آورند و الیور شروع کرد به بوسیدن گردنش.  آیدا هم دستهایش را حلقه کرد پشت الیور و به سمت خودش فشارش داد اما  چهره اش همچنان گنگ و در هم رفته بود . وقتی  الیور خواست لباسهایش را در آورد، خودش را عقب کشید و گفت : « اولیور حالم بده» .
« منم همینطور. به خاطر اون مزخرفاتیه که  دیدیم» . آیدا با صدایی بلندتر گفت: «این اشتیاقت به عشقبازی هم به خاطر بدی حالت از همون مزخرفاته؟!! نمیتونم تصور کنم که درست چند ساعت بعد دیدن اون کارها آدم علاقه ای به هیچ چیز جسمی داشته باشه. »
« آیدا!  من هیچ اصراری نداشتم، فقط فکر کردم شاید یک کم ... نمیدونم فکر کردم شاید یک کم آروم یا خوشحالت کنه.  بزرگش نکن دیگه،  درسته، دردناکه! اما هر روز تو آزمایشگاهای ژنتیک  هم صد هزار برابر این اتفاق می افته. »
« آره ! هیچ اصراری نداشتی ! .»
 « آیدا! تو رو خدا !   خیلی برام عجیبه که اینطوری رفتار می کنی. نمیدونم از نمایشگاه ناراحت شدی یا از ناراحتی اون زن. من نمیدونم مشکل اون زن چی بود،  شاید اینکه نمیدونه چی تو مغز همسرش می گذره و یا از اینکه حاضر نیست کارش رو توضیح بده تا پیشرفت کنه، ناراحته. شاید هم خودش با شوهرش مشکل داره. خب فکر کن که اصلا به چه زبونی با هم حرف میتونن بزنن؟ مردک یک کلمه انگلیسی هم بلد نیست. نمیتونن تو رختخواب که مترجم ببرن با خودشون.» و آیدا به طرز عجیبی یاد روزهای نخستین دوستیشان افتاده بود که با وجود اینکه برای بهتر شدن انگلیسی اش تلاش می کرد و هنوز در بیان بسیاری از احساساتش به این زبان مشکل داشت ، هیچ احساس کمبودی از این بابت نکرده بود. آن موقع همه چیز به نرمی و آسودگی پیش رفته بود. ناگهان از دهانش پرید: «الیور یه موقعهای فکر می کنم کاش ما هم زبون همو بلد نبودیم.»
«آیدا تو رو خدا شروع نکن دوباره.» الیور اخمهایش درهم رفت  اما سریع سعی کرد جو را عوض کند . « خوب پس من تو زندگی بعدی یه سیاه چاچاچویی میشم با دول دراز که زبونمو نفهمی و فقط لذت ببری.»
 آیدا حسابی در هم رفت و کاملا مستاصل به نظر میرسید. یکی از آن موقعهایی بود که تک تک کلمات هر چند بی اهمیت وزن سنگینی می یافتند و هر کدام همچون ضربه ای توی صورتش فرود می آمدند.  بغض گلویش را گرفته بود. موضوع این بود که برای اولیور فقط چند حیوان قربانی آفرینش هنری شده بودند، همانطور که حیوانهای بیشتری قربانی آزمایشهای علمی میشدند. همانطور که هر روز هزاران نفر در آفریقا و خاور میانه کشته می شدند و اولیور سرش را به نشانه افسوس تکان میداد و زندگیش را می کرد. اصلا شاید خود او هم زندگیش را می کرد ، مگر کسی بود که زندگیش را به خاطر آنچه در خاور میانه اتفاق می افتاد متوقف کند. مگر بمباران هیروشیما و به دنیا آمدن کودکان ناقص الخلقه تا چند نسل یا نسل کشی های بوسنی زندگی هیچ کسی را متوقف کرده بود.  اما انگار در وجود او مرکزی بود برای رنج ، شاید از وقتی متولد شده بود همراهش بود.  رنجی که شاید بر میگشت به سرزمینی که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بود.  احساس  خشونت و رنجی که هنرمند بوسنیایی تزریق کرده بود توی شریانهای موجوداتی که هیچ درکی از آن نداشتند و نفوذ کرده بود توی چشمان زنی غربی که او را همراهی می کرد.  چشمانی که اینقدر برای او آشنا بودند.                            
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:43  توسط   | 

پدرش در سن و سال او برای خودش صاحب خانه و زندگی شده بود. خانه ای دو طبقه در  خیابان شهناز و یک فیات که آنروزها در نوع خودش ماشینی بود و دو بچه که هیچی از خورد و خوراک و وپوشاک از دور و بریهایشان کم نداشتند.   جای او را در قصابی جوانمرد خیابان بارن آواک تبریز اکنون پسر عموهایش گرفته بودند که راه پدر و پدر بزرگ و عموهایشان را ادامه داده بودند، و او اکنون در گوشه یک رستوران خلوت در محله ایتالیایی های نیویورک ، ساندویچ سالامی اش را گاز می زد.  امروز بعد از نزدیک پنج سال بالاخره   تز دکترایش را در دانشگاه کلمبیا دفاع کرده بود. بزودی هم کاری در یک شرکت تحقیقاتی پیدا می کرد و با کفشهایی برق افتاده و یک دست کت و شلوار مرتب با لیوان قهوه اش در دست  به سمت محل کار، شاید می توانست  بالاخره  احساس قدرتی را که پدرش در حال شقه شقه کردن ران گوساله  احساس می کرد، تجربه کند. یک جرعه دیگر از آبجو اش را سر کشید و مجله محلی را به قصد یافتن صفحه فرهنگی و هنری ورق زد. نقدی  راجع به فیلم  دانمارکی در دنیایی بهتر که داستان  در آفریقا  اتقاق می افتاد. بارها  فکر کرده بود که به آفریقا برود و مدتی را در آنجا به صورت داوطلبانه کار کند. در چند سال اخیر ذهنش مدام مثل پاندولی میان ساختن زندگی آرام و مستحکم و زندگی ای متفاوت و ناشناخته رفت و آمد کرده بود.  اما همه این راه را آمده بود و همه آنچه باید اتفاق می افتاد ،  بالاخره اتفاق افتاده بود.  البته خیلی تلاش کرده بود تا به اینجا برسد، با همه دلتنگیها و دوری ها و پول بخور و نمیری که از استادش میگرفت ساخته بود و مایه ی سربلندی پدرش را فراهم کرده بود.  از گارسون خواست که برایش  قهوه ای بیاورد و مجله را به کناری انداخت. زوج جوانی وارد رستوران شدند. دختر نیمرخ زیبایی داشت، اما نیمه دیگر صورتش  زخمی  بود.  بی آنکه بخواهد حرفهایشان را می شنید و احساس کرد که زمان زیادی نیست که یکدیگر را می شناسند. دوباره مجله را برداشت و جرعه ای از قهوه اش نوشید اما نگاهش ناخود آگاه به سمت آنها میرفت .  پسر عاشقانه زخم صورت دختر  را نوازش میکرد. نخستین بار که پدرش را در حال بریدن سر گوسفندی دیده بود باید چهار یا پنج سالش بوده باشد. تنها صحنه ای که از آن روز به یاد داشت صداهای عجیبی بود که حیوان با وجود اینکه سرش از بدنش جدا شده بود از گلویش خارج می کرد. اولین بار که رابطه جنسی را تجربه کرده بود ، صدای ناله های دختر او را صاف پرت کرده بود به آن روز گرم تابستان و سر گوسفند که خون از آن فواره میزد و اکنون صورت دختر او را می برد به آنروز، صدای ناله های دختر و آغشته شدن ملافه های سفید به سرخی میان لابلای پاهایشان. انگار هنوز هم همه چیز به طرز غریبی به گذشته گره می خورد و بی آنکه بفهمد انعکاسی میشد از آنچه قبلا اتفاق افتاده بود، به دکان قصابی جوانمرد خیابان بارن آواِک و به نگاه پدرش با آن چشمهای سبز نافذ  که عمری برای دیدن برق رضایت در آنها تلاش کرده بود. حالا اما از آن هیبت حاج رضا جوانمرد فقط پیرمردی نحیف و خمیده مانده بود که عصرها در حالیکه خودش را لابلای پالتویش حسابی پیچیده بود به سمت مغازه میرفت تا دخل آنروز را جمع کند. صورتحسابش را پرداخت و مدتی به دختر خیره شد، انگار برای آخرین بار با عشقش خداحافظی می کرد. توی خیابان ها راه رفت و راه رفت ، سوز سرمای ماه فوریه هم او را متوقف نکرد. آنقدر راه رفت تا از حاشیه شهر هم عبور کرد و کم کم از شهر خارج شد. به سمت آلاسکا میرفت یا به سمت کالیفرنیا خودش هم نمی دانست ، فقط احساس می کرد که برای نخستین بار در زندگیش از دکان قصابی پدرش دور و دورتر می شود.   

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:8  توسط   | 

فکر کردم بد از مفصل باد شدن در نظام آموزشی مقدس و سیستم احمقانه سمپادی و به فنا رفتن متعدد به دنبال آن، دیگر به راه راست هدایت شده ام. اما هنوز هم ناخودآگاه آرامش و تشویق و تمجیدی در حد آن دوران می طلبم که متاسفانه احتمالا هرگز نخواهم یافت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 8:5  توسط   | 

خب می خوام مثل شوهر خواهر جولیت بینوش  راه برم و صدا بزنم : مممممممممممممممم...ری  گیرم که با سین خوب از آب در نیاد. کانسپتو بگیر با بقیه اش کاری نداشته باش.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 7:53  توسط   | 

صدای آهنگ راک   بلند شد. دوباره زیر لب غرولند کرد.  لعنت فرستاد به خودش که پول باندهای لعنتی را داده بود. کاش زودتر فهمیده بود ته مانده آرامشش  در زندگی را قرار است بگیرند. همه چیز یک طرف و این اصوات گوش خراش  طرف دیگر. فکر کرده بود اینطوری شاید دل دختر را کمی بدست آورد. چه حماقتی کرده بود ، آخر کدام یک از تلاش هایش برای جلب محبت دخترش تاثیر داشتند که این دومی باشد. و این صدایی که توی سرش می کوبید، انگار هر آن همه ناکامیهایش را به رویش می آورد. داد زد که ظرف  غذایش را بیاورد. صدایش لابلای هیاهوی موسیقی گم شد، مثل صدای قناریها که مدتها بود زیر  صدای موسیقی راک پنهان شده  بود. شاید هم دختر به رویش نیاورد. در زد و جوابی نشنید و رفت داخل اتاق. دختر خیره نشسته بود به مار پیتونش داخل آکواریوم که دور خرگوشی که غذای این هفته اش بود می پیچید. ظرف غذای دختر دست نخورده مانده بود گوشه اتاق. خرگوش جیغ می کشید و مار بیشتر فشار می داد و گیتارهای برقی زوزه می کشیدند و دختر بی هیچ حرکتی تماشا می کرد. دل و روده خرگوش از فشار پاشید بیرون. دلش آشوب شد، سراسیمه رفت به سمت در. باور نمی  کرد این موجود  نه ماه درون او زندگی کرده باشد. سرش به دوار افتاد. به ناچار نشست روی زمین. اتاق بوی نای مرگ میداد. دختر کماکان داخل آکواریوم را نگاه میکرد جایی که گلوی مار مثل توپ باد کرده و دیگر ردی از خرگوش باقی نمانده بود. احساس عجز میکرد، موسیقی انگار به دورش می پیچید و خفه اش میکرد. سرش را تکیه داد به دیوار. چشمش افتاد به عکس سه سالگی دختر و به هق هق افتاد. بعد از آن  دیگر چیزی نفهمید  .وقتی  چشمانش را باز کرد  توی تخت خودش بود. هوا کاملا تاریک شده بود و موسیقی ملایمی پخش میشد. دختر با چشمانی نگران نگاهش میکرد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:42  توسط   | 

بعضی چیزها آنقدر شخصی اند که دیگر نمی توان داستان ازشان ساخت یا علیرغم تلاش بسیار در ژانر طنز نخواهند گنجید. معلوم نیست از  ژنهای ملودرام حاج عباس به ارث رسیده اند یا از نگاه مادر بزرگ خیره مانده به در وقتی که نیمه های شب بازگشت شوهر  را انتظار می کشید.  میدانی، اینها  زخمهایی نیست که التیام بیابد زخمهاییست که همینطور نسل اندر نسل  حملشان خواهیم کرد. حالا امشب هم که ذهن من شروع می کند خودم را در قالب آقای فیلیپ سیمور هافمن دیدن و خودم را از بالا پاییدن و  امیدوارم این نوشته را برای شما به اندکی طنز مزین کند که حاج عباس را به سیمون چه کار و من اصلا این نیمه شب چه مرگم است، که بازیگری که نقش سیمون را بازی می کند همین الان خودکشی می کند و  هرگز نمی فهمد که بعضی بوسه ها بعضی شب ها جواب ندارند و اینجور وقتها باید گوشه رختخواب با اعتماد به نفس کتاب خواند  و دم نزد و شاید فردا روز دیگری باشد اما من باید به زور خودم را بخوابانم زیرا که به شدت برای جلسه  صبح زود فردا دیر شده است و  باید سیمون و حاج عباس و مادر بزرگ را رها کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 10:22  توسط   | 

خواب می بینم که همه شان آنقدر پیرند که از شدت چروک خوردن مچاله شده اند. گرد سفیدی نشسته رویشان .فکر میکنم  که عجیب قامتشان کوچک شده است. میدانم که رفته اند و لابد دارند خواب می بینم.  میدانم باز  انگار خواب می بینم که خواب می بینم .  عاشقشانم.  عاشق تک تک چروکها، عاشق بوی سیگار مانده  روی لباسهایشان و هرگز نفهمیده ام و این نفهمیدن چقدر غم انگیز است.  دست می کشم روی صورتشان و چشمهایم پر میشود. تف به احساسات! تف به آدمیزاد که اینقدر دیر می فهمد.

*** 

این صدای کیست؟ خوب می خواند. آشناست . خیلی غمگین است. به یاد نمی آورم که کجا شنیدمش. شاید توی کودکیهایم . شاید یکی از صفحه های پدر بود. اما نه همه آنها را با خودم آورده بودم و چند سال قبل دوباره گوش داده بودم ، فکر کنم بیشترشان را باید به یاد داشته باشم.پس این آهنگ لعنتی مال کی و کجاست؟ اصلا به یاد نمی آورم. حافظه ام پاک خالی شده. شاید هم دوباره میان خوابهایم سعی می کنم چیزی را به یاد آورم  که هرگز واقعیت نداشته و باز کلاف ذهنم با هر چه بیشتر دست و پا زدن بیشتر توی هم می پیچد.

***

نمیدانم اینها را گفتم  یا خواب دیدم . هی از کابوسهایم حرف زدم، هی خندیدی هی از دلتنگی و اشتیاقم گفتم و خندیدی. یادم است که می خندیدی و ترس برم داشته بود، بس که بی تفاوت خندیده بودی.       

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 9:2  توسط   | 

اول ها مچاله می شدم توی آغوش جادارش و با فشارهایش  از معجون عجیبی از لذت و درد لبریز می شدم  . کم کم شور و شوق اولیه رنگ باخت و دیگر از آغوشها خبری نبود. هیکل سنگینش مانده بود و رختخوابی که برای ایمن بودن از له شدن زیر او بسیار کوچک بود. کم کم یاد گرفتم که به جای آغوش او مچاله شوم در فضای سه اینچی که بین رختخواب و دیوار بود. گاهی شبها مثل دیو تنوره می کشید و با وحشت از خواب بیدار می شدم.   دلم برای آغوش لعنتیش  تنگ می شد اما جرات نمی کردم به سمتش بروم. اصلا انگار متوجه حضورم نبود و میتوانست بی انکه بفهمد استخوانهایم را خرد کند. به فضای سه اینچی خود خو گرفته بودم گاهی حتی روزها هم از سوراخ خود بیرون نمی آمدم. کم کم گوشه در  میآوردم و به شکل مستطیلی با عرض سه اینچ در میامدم . کاملا فراموشم کرده بود. اندک امیدی داشتم که شاید موقع تمیز کردن خانه پیدایم کند و دوباره به یادم آورد. گاهی شبها مردهایی هم هیکل خودش را به تختخوابش می آورد و زلزله ای برپا می شد . اما هیچ کدام  شب را نمی ماندند. یک شب در آغوش یکیشان اسم من را گفت و کمی اشک ریخت. من هم با او اشک ریختم . بعد مرد رفت و او همچنان اشک  می ریخت . آن شب با امید خوابیدم با امید آمدن بهار و اینکه موقع خانه تکانی  پیدایم خواهد کرد. سه ماه بیشتر به بهار نمانده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:51  توسط   | 

 شاعر شیدایی آنشب بیرون  باردر وصف اسباب بازی لیزری که در دست داشت شعرها سرود تا   بالاخره راضی‌ شدیم سیگاری با ‌او شریک شویم. رکوردری بیرون آورد تا گفتگویمان را ضبط کند مونولوگ بی انتهایی را آغاز کرد  که هر چه بیشتر طول می کشید بی معنی تر میشد جایی که کنترل عجیبش بر کلمات با ابری  از بی معنایی پوشیده می شد و  همه مان کمی  توی آن بی معنایی زیبا گم و گور شدیم . اتقاق جالبی بود . بعد  از تسلط و کنترل عمیقش بر کلمات سخن می گفت و من هر چند عاشق مونولوگ های طولانی بی سرو ته باشم اینچای کار خنده ام  گرفت چون هجوم  تصاویر و کلمات عجیب غریب بی معنایش با خزعبلات توی مخ من قاطی میشد و ملغمه شگفت آوری میشد که لابد باید کلی علف می کشیدیم تا به چنین حالی برسیم. شاید هم او کشیده بود و بویش به ما خورده بود و ما هم های شده بودیم . از اینجای کار می دانم که بی انتها خندیدم. خنده ام بند نمی آمد مونولوگ او تمام نمی شد تمام وجودم را می خندیدم  .باید همه این صداها توی رکوردش ضبط شده باشد شاید صدای مونولوگ بی انتهایش هم این وسط به گوش برسد شاید هم همه اینها را قاطی کند تا داستانی از تویش بسازد   میتواند مونولوگ بی انتهایش را بنویسد و خنده مرا از قضیه سانسور کند یا مرا دیوانه ،های، مست یا شاعر بخواند . مهم نیست من او را شاعر شیدا خواندم شاید دیوانه ی خیابان گردی بیش نبود او هم هر چی دلش خواست مرا بخواند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 21:5  توسط   |