تبليغاتX
سبکی تحمل ناپذیر هستی

سبکی تحمل ناپذیر هستی

حتی دیگر نمی توانم با کلمات بازی کنم، از واژگانم فقط انتظار مانده، چشمانم خیره به در و مانده ام که آن کارمند سفارت از کلمات سراسیمه ام  خواهد فهمید که تماما انتظار بودن یعنی چه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 5:34  توسط   | 

کاش این روزها بگذرند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:33  توسط   | 

آن روز دنبالت می دویدم و نبودی،و من با تمام وجود دنبالت می دویدم و قلبم توی دهانم میزد و فکر می رفتم اگر بروی دیگر خواهی رفت برای همیشه .اشک می ریختم و می دویدم.و تو یک گوشه آرام ایستاده بودی با سکوتت ،شاید هم آرام آرام اشک می ریختی برای خودت و من فکر می کردم که دیگر مهم نیست،هر چه که بشود فقط نباید بروی ،نخواهی رفت،نمی شود بروی ..و برگشتم تو را دیدم سر جایت ایستاده بودی با سکوتت .

 

آن روز دفترت را دادی که بخوانم و شاید همان لحظه خودت پشیمان شده بودی از دادنش،و من همان شب همه اش را خواندم و دلم خیلی گرفت ،دلم میخواست همیشه بودم از کودکی هایت ،کنار تو ،گاهی دلم میخواست حتی پدرت بودم یا مادرت ،نمی دانم پیشت بودم و همه ی روزها موهایت را نوازش می کردم و توی آغوشم آنقدر محکم می فشردمت که همه ی کابوسهایت محو  می شدند و صبح با آن آرامش و لبخند بی نظیرت چشم می گشادی ،نه من می بودم ،باید می بودم.می دانی دوستی و عشق خیلی کلمات کوچکی بودند.من تا ابد بودم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:56  توسط   | 

می ترسم از تنهایی

از دو تا بودن هم

از اینکه حوصله آدم از زندگی سر برود

از اینکه کلا چیز حوصله سربری است

و راهی برای فرار وجود ندارد

و همه ریسک ها و دیوانگی ها هم

بیشتر به قهقرا ختم می شوند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:5  توسط   | 

عجیب است،به خودم که نگاه می کنم یک نوع بدبینی ذاتی که احتمالا از پدر بزرگم به من ارث رسیده ،با نگاه میلر و کوندرا ،هانکه،فون تریر و کافکا و شاید همه آدمهای بدبین (واقع بین؟)که ازشان چیزی خوانده ام یا دیده ام به هم آمیخته و در وجه مقابل آن ،سمت خوش بین من قرار دارد که زاییده نوع تربیت و زندگی راحت و موفقیت های کوچک احمقانه است،راستش فکر که می کنم هرگز بد فرم زمین نخورده ام و شاید این خوش بینی از آنجا می آید.اما این قضیه تناقض عجیبی ایجاد می کند،تناقضی که گاه احمقانه و خنده دار می شود و گاهی بسیار دردناک .این نوسان عجیب بین تراژدی و کمدی باعث می شود گاهی به رویاهایم با تمام وجود باور داشته باشم و ثانیه ای دیگر با تلنگری کوچک همه چیز فرو بریزد و باز سازی دوباره اش به نظرم غیر ممکن بیاید اما باز آن بخش خوشبین و خوش باور هست تا دوباره امید بدهد و روزهای بد را فراموش کند و این حلقه احمقانه انگار تا ابد ادامه دارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:32  توسط   | 

باران می بارد

کلاف کارها توی هم پیچیده

به همه چیز دارم فکر می کنم

خیلی فکر می کنم

باران می زند روی سقف

سیگارم را روشن می کنم

موسیقی باران

کمی آرامم می کند

تابستان باران نمی بارد؟

صدای باران بر پنجره را نخواهیم شنید؟

فکر می کنم چیزی نماند

دوباره از پنجره نگاه خواهم کرد

انتظار خواهم کشید

خواهی آمد

قلبم می زند
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 9:46  توسط   | 

کتاب ،خواب،دلتنگی،عکس ،دلتنگی ،هامون ،اشک ،دلتنگی ،شعر،دلتنگی،کتاب ،خواب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:23  توسط   | 

امان از دست این آدم بزرگا...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:2  توسط   | 

یادت هست آن روزی را که گفتم :چه می شد آدم توی همین شادی بی نظیر می مرد و دیگر لحظه ها نمی آمدند؟ یادت هست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:21  توسط   | 

بعضی چیزها بد خراش می اندازد روی سطح دوستی ،هی دلت می خواهد که یادت برود اما سخت است ،سخت.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:57  توسط   |